برسام جان  و برسین برسام جان و برسین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

دوقلوهای ما

نیم سالگی

دیروز 6 ماهگیتون تمام شد ووارد هفتمین ماه زندگیتون شدید خدا رو شکر میکنم که نینییام روز به روز دارن بزرگتر میشن بابا حسین جونی هم از سر کار که اومد واستون کیک گرفت که یه جشن 4 نفری بگیریم اول خودم آماده شدم بعد شماهارو آماده کردم و کیک آوردیم توی اتاقتون چون ایمن تره توی تخت گذاشتمتون و کلی عکس گرفتیم و شکر خدا شما هم همکاری کردید بقیه عکسا در ادامه مطلب برسین جونی با کمک نرده تخت میتونه بشینه و کلی هم ذوق میکنه آقا برسام جیگر هم مثل آجیش کلی ذوق میکنه الهیییییییییییییی من عاشق این عکستونم که برسین جونی داره 4 چشمی گردنبند داداششو نگاه میکنه وداداشه مهربونش لبخند میزنه   از این عکستونم خیلی خوشم ...
17 مرداد 1390

5 ماهگی ناز نازیا

امروز 4 ماهگی نینییا تمام شد ووارد 5 ماهگی شدن با حسین صبح رفتیم بیمارستان واسه واکسن 4 ماهگی وای اول وزن وقدشونو گرفتن بعد واکسن زدن برسام برای اولین بار کم گریه کرد اما برسین جونی خیلی گریه کرد  وزن برسین :500/5 قد :57 دور سر :5/38 وزن برسام :100/7 قد :65 دور سر :5/41   هفته دوم 5 ماهگی1 تیر  صبح یهو با گریه برسام بیدار شدم دیدم برسام توی رختخوابش رفته بود اونور تر آقا آقاها داره بزرگ میشه برسین خانوم هم 2 روز در حاله چرخشه بدور خودش و 2 هفته است آب دهنشونون بیشتر شده وهمه مشتشونو میخورن برسین خانوم بغیر از این کارا انگشت شصتشو میخوره  2تیر  برسام امروز به سختی روی شکم رفت اما وقتی میخواد به حال...
11 تير 1390

4 ماهگی گل گلا

٣١ اردیبهشت  رفتیم پیش دکتر واسه شیر برسام چون رفلاکس شدید داره دیگه دارم دیونه میشم از بس میاره بالا اول شیر نان دادم بعد عوضش کردم sma دادم  اماتاثیری نداشت دکتر گفت شیر ببلاک AR بده مخصوص بچههای رفلاکسیه و بعد از اینکه خوب شد دوباره sma بده و شربت رانیتیدین  نوشت خلاصه ما از شب شروع کردیم به ببلاک دادن واییییییی مثل آب رو آتیش بود بچه ام 3 ماه زجر کشید چون دکتر گفت بچه های رفلاکسی مدام از ناحیه گلو سوزش شدید دارن و بخاطر همین بی قرارن                            &n...
31 ارديبهشت 1390

اولین پرواز در 36 روزگی

شنبه 21 اسفند     امروز با خاله لیلی و اردلان میخوایم سوار پرواز بشیم  وای که از صبح داشتم جمع وجور میکردم و بازم جمع نمیشد بابا جونی پنجشنبه با ماشین رفت و سر ساعت راننده رو فرستاد دنبالمون که بریم فرودگاه وای حالا که لباس تنتون کردم دوتاتون پی .... کردین و موقع در اومدن از خونه بودیم که برسام شدید بالا آورد خلاصه منم دوباره لباسشو عوض کردم و راهی فرودگاه شدیم وسایلمون زیاد بود بنده خدا راننده هم اومد باهامون تو فردگاه و کمک کرد کارت پرواز گرفت منم توی دستم کیفم بود و برسین جونی و خاله لیلی هم برسام جیگر تو بغلش بود و اردلان خان هم هی نق نق میکرد و وقتی سوار اتوبوس شدیم  برسین شروع کرد به گریه...
23 اسفند 1389